روزهایی از پاییز هایی...(2)

سه شنبه_6مهر_ساعت 4 بعدازظهر

گفتم هر جانگه دارید ممنون میشم.نگه داشت.پیاده شدم و توی ذهنم طبق قانون دوم نیوتون،و از فرمول: f=ma، جرم مناسب را ضرب در شتاب مناسب کردم تا برآیند نیروی مناسب بدست آید.سپس بازویم طبق فرمان مغزم عضله ها و ماهیچه را با زاویه مناسب به کار انداخت و طبق نیروی محاسبه شده در ِ تاکسی بسته شد.به گونه ای که معقول باشد و آن قسمت از مغز آقای راننده که مربوط به در است، آرام گیرد.گوهر دشت.یاد مهدی موسوی افتادم که میگوید: از عشق هیچ چیز نمیدانند/ون های دلگرفته ی گوهر دشت...از سراشیبی ملایمی که گوهر دشت را، گوهر دشت میکند راه افتادم به سمت بالا.یک جایی یک جیپ زرد رنگ پارک شده بود.آخ خدای من.چقدر زیبا. و چقدر بیوتیفول.وچقدر خواستنی.چقدر دوست داشتنی است این موجود زرد.چقدر میخواهم این زیبای خفته ی غول پیکر زرد رنگ لعنتی را.چشم ازش برداشتم و رفتم بالاتر.قلبم برایش میزد...زیادند مغازه هایی که اثر ده انگشت و بینی من روی ویترین شان جامانده.ویترین لباس های قشقایی.ویترین انگشتر.شیشه ی نمایشگاه های ماشین حتی.چیز هایی که همیشه دوست داشته ام نگاهشان کنم و برای داشتن یک سری هایشان نقشه بکشم...

با خودم فکر کردم که تا یک جاهایی از زندگی ام،واقعا منتظر بودم که زندگی شروع شود:بابا آن عروسک را برایم بخرد، زندگی شروع میشود.امتحان ریاضی ام را بدهم زندگی شروع میشود.مامان خوب شود زندگی شروع میشود.این لامصب را پاس کنم ،آن کتاب را بخرم، آن حرکت را بزنم،این را یاد بگیرم، فلان جا بروم زندگی شروع میشود.عاشق که بشوم زندگی شروع میشود.او که باشد زندگی شروع میشود و و و...بله واقعا منتظر بودم.منتظر ماندم و ماندم و زندگی شروع نشد.پس فقط یک امکان وجود داشت: زندگی شروع شده بود.بله شروع شده بود و من نمیدانستم.و نجوای بسیار کم صدایی در درونم گفت: هی!فکر کنم شروع شده...مثل این می ماند که وسط یک استادیوم بزرگ بایستید و برای خودتان روپایی  بزنید و توپ را روی یک انگشت بچرخانید تا بازی شروع شود.و یکهو بفهمید که عه! بازی خیلی وقت است که شروع شده و نمیدانید.و بعدش دیگر منتظر نمی مانید.به دست می آورید و از دست می دهید و منتظر نمی مانید.زمین میخورید و بلند میشوید و منتظر نمی مانید. بعدش هیچ وقت منتظر هیچ چیز نمی مانید. میفهمید که زندگی همین است.که خیلی وقت ها چیز خاصی ندارد که در برابر رنج هایتان/رنج هایمان بدهد...

رفتم توی یکی از مغازه های لباس فروشی.بلافاصله چهاردختر از سرجایشان بلند شدند و راه افتادند دنبالم: _خوش اومدی خوشگل خانوم_چیزی خواستی پرو کنی بگو بدم بهت گلم_جنس خاصی مدنظرته عشقم؟...گفتم:نه فعلا.یکی شان بدون توجه به حرفی که زدم یکی از مبتذل ترین مانتوهایشان را گرفت جلویم:این مااااال امروزه گلم.الان اینا رو بورسه عشقم. و با نگاهش گفت: "نه اونی که تو تنت کردی"همین امروز سی تاشو فروختیم.بدو برو پرو کن ببینمت گلم.و سه تای دیگری هم تایید کردند که حتما خییییییلی بهت میاد.تن هر چهارتایشان یک رنگ متفاوت از آنها بود .و شلوار هایی که زانو نداشتند.ران هم.و تقریبا ساق هم:)پسری که کنار در نشسته بودگفت: جوجویی بیا اینجا.ویکی از دختر ها جست و خیز کنان رفت سمتش.یک نگاهی به لباس هایشان انداختم و لبخند زدم و آمدم بیرون.... 

روبه روی مزرعه ی ذرت ، آفتاب در حال غروب از لابه لای درخت ها می تابید.چمن ها هنوز سبز بودند. و دختری که گردنبند گرامافونی شکل داشت و سوت زنان از سمت مزرعه می آمد پایین، من بودم.


منبع این نوشته : منبع
زندگی ,منتظر ,میشود ,گوهر ,مانید ,چقدر ,زندگی شروع ,شروع میشود ,منتظر بودم